تبليغاتX
خانوم خانوما

خانوم خانوما

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما ........."وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست"


ارسال شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 18:41



خشاخش برگهای زرد..
صدای پاییز بود..
و آغاز بستن پنجره ها..
کوچه تنها می شد
با سوت های بی وقفه عشق
و...
تدارکی ازلی در کار بود..
تا حادثه عشق
در برخوردی ساده
میان بادهای گیج پاییزی
چشمان ما را تر کند..


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 16:58

من آبی را پرواز کردم
در خواب...
من در امتداد افق
خویشتن را رنگ می بازم
بر آب..
من گم می کنم رنگ سبز را
در تنش تارهای گرم نسیم
بر مزرعی که آبشار طلایش پود...
من در گردش دوار خود
در عبور از رویای نافرجام
اشک را دیدم
جاری
و عشق را
که سرچشمه زلالش بود
من اشک را دیدم
و عشق را
آری
من آبی را پرواز کردم....


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 13:35



باور نمی کنی از باران بپرس
لحظه هایم را آنقدر حرمت دارم
که پروانه،
شعرِ شامگاه شمع‌اش را
از سلام صبحم می‌سراید..
چطور باور می‌کنی
پای پریروز پروانه،
پرسه‌ای زده باشم
که مرداب،
گلویی از آن تر نمی کند..
خیالت خوش
تا بوی علف و عشق به پیراهنم پیداست
همواره و هنوز
همان روستائیم
تو
باور نمی کنی از باران بپرس...


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 22:45



انگشت های من
می بارند
و نام تو
می روید....


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 4:1


آرام می بارد باران....
ببار بر من ای باران!
قطره های باران بر صورتم می خورند
من چترم را می بندم و کنار می گذارم و خودم را به باران می سپارم
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش می کند
بر لبانم می نشیند
چشمانم را می بندم
صورتم را بوسه باران می کند....
بر گردنم می لغزد و روی شانه هایم مکثی می کند
مرا از عشق خیس کن باران
از شهوت لبریز کن باران...
قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند
باران روی تمام بدنم نشسته است
باران شدید می شود
لباس بر اعضای بدنم می چسبد
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند،
بدنم خود را به لباسها می چسباند...
یک رعد
و ناگهان باران بند می آید
و احساس آرامش مطلق....


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 18:45


عطش دیدارت
در گلویم می تپد
در چشمانم جوانه می زند
 و در نگاهم
لباس رقص التماس را
به تن می کند..
از این میله های فولادی سکوت
که دور تا دورم چهاردیواری ساخته اند
می ترسم!..

دیدارم را  تازه کن 
تا آسمان امیدم آفتابی شود...
 


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 15:29


 شعر هم مثل من
وقتی گرسنگی های گرم پروانه را
بوسه می ریزد
تبسم های دختر آیینه را
پاره می بیند
آتش می گیرد!!
چه همزادی به تقدیر خویش
شانس برده ام .....
در این روزهای بغض آلود برفی
که هیچ دهانی به سلامی
ستاره نمی ریزد.
شعر هم مثل «تو»
فرداهاییست
که مثل همیشه
دوستش می دارم ....


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 4:39



خسته‌تر از پروانه
سالهاست
گرد رویاهای سرخ باغچه‌ی خویش پر می زنم و
هنوز غربت تلخ همیشه را،
مزه می کنم
من خسته ام
و هیچ حاجتی به تایید هیچ پروانه ای نیست
کافیست دگمه‌ی پیراهن پریروزم را باز کنی
تا پاره پاره های عریان عمر هزار پروانه را،
به سوگ بنشینی.
من خیس خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیل خستگی هایم کن
شاید شبی
زخمهایم را زمین بگذارم


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 16:13



برای خواب معصومانه عشق
کمک کن بستری از گل بسازیم..
برای کوچ شب هنگام وحشت
کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه
برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه
برای زخم شب مرهم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو
میون سفره شب تو با من...
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن..
تو رو می شناسم ای شبگرد عاشق
تو با اسم شب من آشنایی
از اندوه تو و چشم تو پیداست
که از ایل و تبار عاشقایی
تو رو می شناسم ای سر در گریبون
غریبگی نکن با هق هق من
تن شکستتو بسپار به دست
نوازش های دست عاشق من ...
به دنبال کدوم حرف و کلامی
سکوتت گفتن تمام حرفاست..
تو رو از طپش قلبت شناختم
تو قلبت، قلب عاشق های دنیاست
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه...
منو به جشن نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم
تو خورشید و به دست من سپردی..
کمک کن جاده های مه گرفته
من مسافر و از تو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته
روی یخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق
سراغ مهربونی رو بگیریم..
کمک کن تا برای هم بمونیم...
کمک کن تا برای هم بمیریم...


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 15:49

روزهای قهوه ای ام را

سنجاق می کنم به

زرد و نارنجی خواب های تو...

چه تفاهم قشنگیست...

رسیدن به عسلی چشمهایت..


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 15:5



حیفی که تمامت کنم
خواب را به یاد تو می فروشم
و دیدارت را به یک عمر انتظار
غرورم را به شعر
آرزویم را به واژه ها
نیازم را به ایهام عشق..
بی من
کسانی نیز
تو را از لابلای دفترم خواهند یافت..
من
به اندازه تمامی آدمها همدرد خواهم داشت..
تو
به اندازه تمامی آدمها تکرار خواهی شد
...


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 16:20



قدری شعر از عشق....
کنار برکه راکد آب
و خیال ماه و چشمه
 و  کمی عریانی چشمان تو
خلوت بی پایان تنهایی ام
گلوبند ستاره ایه تو
خیال موهای افشانت
در باد پریشان.....
همین کفایت می کند..


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 17:29

چند خط می نویسم تا آرام گیرم
چند خط بغض می کنم تا مبادا هق هق گریه ها ، تو را برنجاند
چند خط سکوت می کنم
و ...
همه ی من ، همین چند خط بود
دوستت دارم
به اندازه ی آن همه چند خطی که ننوشتم....


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 15:48



آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان آینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم
تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی آیینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابناک جهان در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم و سیراب می شدم ..
در آن شب سیاه زمستانی
بازوی آتشین تو گرمای روز را
بر پشتم از دو سوی گره می زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهیب دست تو بی تاب می شدم ..
وقتی که صبح پنجه به در کوبید
انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم
نازک ترین حریر نوازش را
بر پیکر برهنه ی من می بافت
روح تو در تمام تن من
از رشته های موی
تا ریشه های دل جریان داشت ..
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم ..
ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
ایا تو را به خواب توانم دید ؟
یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
آیا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
از بوی گیسوان تو می مردم..
کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانگی پرتاب می شدم..


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 21:14

غافلگیر عشق
 سر به هوا می شود
 با نگاهی
به بی قراری دریا
 و من‌آن روز دیدم
 که چگونه
قلب دخترک لیلی
می تپید
در میان گیسوان بید مجنون...


نویسنده : [ آقای همیشه امیدوار ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © javadyekrang All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme